تبلیغات

رينهولد مسنر: زندگي و كوهنوردي اش در وراي قله هاي هشت هزار متري


رينهولد مسنر: زندگي و كوهنوردي اش در وراي قله هاي هشت هزار متري

مصاحبه توسط ارمينيو فراري و ايلاد اوسولا

مترجم: حمید نوربخش

اگر قرار است ايده ای درباره رينهولد مسنر آن هم با ديدن تصاويرش كه روي جلد مجله ها و كتاب ها و يا در تلوزيون به تصوير كشیده شده داشته باشيد، و بخواهيد ايده و نظرتان را در خصوص او تغيير دهيد: "من دوست دارم تا به عنوان كوهنوردي كه بيش از هر كسي در قله هشت هزار متري شكست خورده است به ياد سپرده شوم". كلماتي كه روي  صندلي اي از 5 موزه بزرگ افتتاح شده توسط كوهنورد تيروليان جنوبي فضاي خالي اتاق قلعه فرميانو را پر نمود. كلماتي از آن مرد 65 ساله اي كه با باورهاي خود رشد نموده و هرگز در زير سايه خجالت و يا كساني كه او را تصحيح مي كردند قرار نگرفت. قبل از اينكه پاي خود را به هيماليا بگذارد، صعودهای برجسته او به رشته كوه هاي آلپ و رشته كوه هاي دولوميت شور انگيز بودند و دوره هيماليا نوردي او نيز با تراورس قطب جنوب در گرين لند و يك سفر انفرادي از ميان بيابان گابي، و دوره اي كوتاه به عنوان عضوي از پارلمان اروپا ادامه يافت و حالا با موزه هاي كوهنوردي اش به عنوان بخشي هيجان انگيز دنبال مي شود. اگرچه بدون شك شهرت مسنر بخاطر هيماليا نوردي هاي او بوده است و هيچ كس تاكنون و يا احتمالا بعد از او اين تجربه را بدست نياورده و نخواهد آورد. پس بياييد از همينجا شروع كنيم...

  • شما چگونه با افتخار و مسئوليت داشتن لقب معروفترين كوهنورد دنيا كنار مي آييد؟

بدنامی ضرورتاً با كيفيت هاي كوهنوردی برابری نمی كند. اما درست است، من معروف هستم. زيرا من در كنار كوهنوردی كارهای ديگری نيز انجام مي دهم. من چهره ای مردمی هستم كه توجهات را به خودم جلب مي كنم. با همه اينها، من بيش از هر چيز مايل به پيشبرد زندگي شخصی خودم هستم بدون اينكه ضرورتاً بخواهم رهبر باشم و نمي خواهم علايق شخصی يا عموم را راضی كنم. من دوست ندارم كه دنباله رويی داشته باشم.

  • پس شما هرگز اين بار مسئوليت را احساس نكرده ايد ؟

خير، ما در مقابل افرادي كه ما را به عنوان الگوي خود انتخاب مي كنند مسئول نيستيم. من در قبال افرادي كه چيزي را مي خواهند كه توانايي انجامش را ندارند مسئول نيستم.

  • كوهنوردان هميشه به آزاد بودن و بيشتر به داشتن شخصيت متكی به خود شناخته می شوند. آيا شما هرگز به خاطر اين بار مسئوليت احساس محدوديت كرده ايد؟

آزادی من به عنوان يك كوهنورد شامل مسئوليتی مي شود كه با انجام هر كاری، در قبال عزيزان، ‌والدين همسر و فرزندانم پيدا مي كنم. مشخص است كه همه كساني كه كارهای خطرناكی انجام می دهند اين مسئوليت را دارند و كساني كه اين مسئوليت را قبول مي كنند مي توانند ادعا كنند كه كوهنورداني آزاد هستند. كوهنوردي در جهاني قديمي (جهاني باستاني كه چندان دستخوش تغييرات انساني نشده – مترجم) بدون هرگونه قانوني انجام مي شود و دقيقا به همين خاطر است كه به سختي راه حلي براي اشتباهات پيدا مي شود. هر صعود سخت نيازمند اين است كه فرد حتي مرگ خود را نيز در نظر بگيرد و از اين حيث كوهنوردي عملي خودخواهانه به شمار مي آيد.

  • اما آيا شما به خاطر معروف بودن هيچ گاه احساس محدوديت نكرده ايد ؟

من فردي شناخته شده در بين مردم هستم و اين خودش يك بار سنگين است، اما من آن را پذيرفته ام زيرا مي دانم كه اين مسئله هيچگاه انتخاب هاي مرا تحت الشعاع قرار نمي دهد. من اهميت نمي دهم چه كسي مرا تشويق مي كند يا به سخره مي گيرد. من اگر قرار است نقد شوم دوست دارم روي سكوي سخنراني به عنوان يك سخنران ،اگر كتابي بنويسم در يك بحث ادبي و اگر فيلمي بسازم در يك سطح هنري مورد ارزيابي قرار بگيرم. اما نه مانند گوساله اي كه سه سر دارد آن هم به خاطر اينكه 14 قله هشت هزاري متري و يا اورست را صعود كرده ام.

  • زماني كه شما آخرين هشت هزاري خود را فتح كرديد، نوشتيد: خوشحالم كه انجامش دادم اما به آن افتخار نمي كنم. مي توانيد توضيح دهيد چرا؟

من يكي از اولين نفراتي بودم كه به كوهنوردي قهرمانانه كه به زندگي در طول دهه های اول قرن اخير در ايتاليا و آلمان كشيده شده بود خاتمه دادم - نه به وسيله بارقه های شانس از فاشيسم اروپايي- كه نه تنها بعد از جنگ جهاني دوم كه حتی تاكنون تا حدودی زنده است. من اولين نفری بودم كه گفتم، من هيچ پرچمی را در قله به احتزاز نمي آورم. دستمال گردنم پرچم من است. من به خاطر اين حرف نقد و توهين شدم. من همچنين فلسفه اي كه بر اساس آن كوهنوردي كه در كوهستان جان خود از دست مي دهد قهرمان است را تاييد  نمي كنم. نه، اگر كوهنوردي كه در كوهستان جان خود را از دست دهد چيزي كمتر از يك تراژدي نيست و تنها كاري كه مي توان كرد اين است كه از زندگي بقيه كساني كه هستند مراقبت كنيم .

  • در خصوص صعودهاي 8000 متري تان، شما نوشتيد كه در يك مقطع خاص زماني، انگيزه تان براي ادامه دادن به مجموعه افتخاراتتان افول كرده است. چه اتفاقي افتاد؟

من احساس كردم چالش ها و امكانات گم شده بودند. من كوهنوردی در ارتفاعات بالا را در انتهای عصرِ به اصطلاح عصر"فتح" شروع نمودم، و بنابراين نسل من و بانينگتون تلاش كردند تا همان كوهستان ها را از مسير های سخت و مناطق ناشناخته صعود كنند. هدف ما بله گفتن براي رسيدن به بلندترين قله ها اما با حداقل ابزارها و تا حد ممكن در مسيرهاي سخت بود. اين نوعي از كوهنوردي بود كه قدم به قدم به توسعه آن پرداختم.در آغاز (در 1970  در نانگا پاربات) من مسير سختی را با صعود اكتشافی سبك سنتی برگزيدم. اين اتفاق (در 1975 در گاشربروم 1) در مسيري سخت و تنها با يك همراه (پيتر هابلر) ادامه پيدا كرد، در 1978من به صورت انفرادي نانگاپاربات را صعود كردم و ... كه بعد از آن در سال 1980 با صعود انفرادی به اورست و چهار سال بعد تراورس دوگانه گاشربروم ( به همراه هانس كامرلندر ) دنبال شد. در اين مقطع چيزی كه باقي ماند مجموعه كامل 8000 متري ها بود. اما در واقع، اين مجموعه همان چيزی نبود كه براي آن برنامه ريزي كرده بودم. در حقيقت مطلبي كه درست است اين است كه با رسيدن به آن نقطه و بعد از صعود سه هشت هزاري در يك سال- و همچنين به خاطر تبديل شدن به يك انگيزه براي كوهنوردان جوانی كه صعودهای ما را دنبال كرده بودند و روی ما حساب باز كرده بودند، فكر می كردم ممكن است همه آنها را صعود كنم.

  • بحراني كه در آخرين كوه در لوتسه  در 1986 رخ داد. آيا اين ترس، از نزديكي به تحقق بخشيده شدن هدفتان نشات مي گرفت يا به خاطر چيز ديگري بود؟

براي من مشخص بود كه با تمام كردن هشت هزاری ها خودم را از زير بار مسئوليتی كه روي دوشم گذاشته بودم رها كرده ام اما در حقيقت من ايده هاي ديگري داشتم. در لوتسه، روي خط الراس قله در شرايط طوفاني، وزش باد به قدري شديد بود كه ريسك پرتاب شدن به پايين وجود داشت. اما همنوردم، كامر لندر پافشاري كرد: بيا ادامه بدهيم؛ و اين همان كاري بود كه ما كرديم. مشخص شد كه لحظه رهايی و همچنين لحظه اي بحرانی بود: براي 16 سال من كار ديگری نكرده ام – و من هميشه همه كار انجام داده ام، از مباحث محاسباتي گرفته تا تحقيق براي گرفتن اسپانسر. همنوردانم در پروژه هاي بعدي ام در گذر از قطب ها مرا همراهي نكردند و من هيچ فرد آماده اي براي همسفري نداشتم، شايد آنها اين ديدِ ماجراجويانه مرا درك نكردند و يا شايد مي ترسيدند. من مي بايد از ابتدا مي آموختم و خوشبختانه با متخصصيني در اين خصوص آشنا شدم همراهان جديد فوق العاده اي را شناختم.

  • آيا اين امر مي تواند به خاطر ضعف توجه رسانه ها باشد؟ شايد غول هاي هيماليا از قطب ها معروفترند.

براي يك مدت طولاني، دقيقا عكس اين قضيه صادق بود. رقابت واقعی در رسيدن به قطب ها بود، ‌و اين چالش داراي كلاس و اهميت بيشتري نسبت به هشت هزاري ها بود. بعد از آن در دهه 50 شرايط عوض شد: بريتانيايي ها سرمايه گذاري كردند و افرادي را در مسابقه براي پيشگامي در رسيدن قطب ها از دست دادند؛ با اين حال در هر دوي قطب شمال و جنوب شكست خوردند بنابراين آنها توجه خود را به اورست معطوف نمودند و قطب سوم را اختراع نمودند. درست بعد از فتح اورست هشت هزاري ها بخش عمده اي از توجهات را از دست دادند. اما باز از آنجايي كه هر يك از كشورهاي كوهنوردي صعود هشت هزاری خود را طلب مي نمود، شهرت آنها روز به روز به طور پيوسته حتي تا هم اكنون در حال افزايش است. متاسفانه تعداد كمي از مردم ارزش اين گذرهاي قطب شمال و جنوب را فهميدند، به اين خاطر كه قطب ها دور هستند و كساني كه از آنها مي نويسند اين كار را بسيار سرد و با وا‍ژگاني تخصصي، بي احساس و بدون داشتن اشتياقی براي رهاسازی روحشان انجام مي دادند.

  • آيا فعاليت هاي تبليغاتي مي توانند شرايط انتخاب اهداف كوهنوردي را تحت تاثير قرار دهند يا كوهنوردان را مجبور به جرات كردن بيش از حد مجاز نمايند؟

حد مجازي وجود ندارد هر كسي مختار است تا تمام ريسك هايي كه مي خواهد را انجام دهد و من هرگز تصميمات ديگران را قضاوت نمي كنم. با اين وجود، ‌اين درست است كه امورات اسپانسر (حاميان مالي) كوهنوردي را به مرز خطر هدايت مي كند تا براي صعودهاي خاصي تلاش نمايد. طبيعتاً كساني كه سرمايه گذاري مالي مي كنند گرايش به ديده شدن دارند اما يك كوهنورد بايد بداند چگونه اهداف خود را انتخاب نمايد و در مقابل فشار خروجي ممكن مقاومت كند.

  • شما مي دانيد شكست خوردن يعني چه. چگونه مي توان از تجربه اي مانند اين خارج شد؟ چه درسي مي شود از آن فرا گرفت ؟

هيچ كوهنورد كه در مرز خطر كار مي كند هرگز شكست نخورده است. شما از طريق شكست مي آموزيد و نه به وسيله چيزي كه ما معتقديم پيروزي است. براي اينكه كاملا آگاه باشيد مهم است حدود شخصي خود را بدانيد و شما آنها را با آزمايش كردن پيدا مي كنيد. من در 13 هشت هزاري شكست خورده ام، زيرا به خود صعود ها علاقه مندم نه به ركوردها. اگر شكست نمي خوردم (همانطوري كه در دائولاگيري، ماكالو، لوتسه اتفاق افتاد) مدت ها بود كه مرده بودم.

  • در كتابتان "Mein Leben am Limit" شما نوشتيد كه: "وقتي كه آن بالا هستيد مايل به انجام هر كاري هستيد تا  كسي را نجات دهيد". با اين وجود روايت نامه هاي كوهنوردي با فصل هايي در خصوص كوته نظري يا بي مفهومي - ديد كوهنوردان_مترجم-  نوشته مي شوند كه بارها اين كوته نظري به بهاي زندگي بقيه كوهنوردان بوده است. در تجربياتي مانند اين، در شرايط حياتي بسيار محدود، آيا فرد دچار پس رفت مي شود و يا به خود واقعي اش باز مي گردد؟

تا زماني كه يك كوهنورد تنها با يك يا دو نفر از دوستانش صعود مي كند هر كاري مي كند تا جان همراهانش را نجات دهد. اما اگر هزاران نفر ديگر در يك مسير حضور داشته باشند، ‌اين كار او را از آن هزار نفر ديگر جدا مي كند. اين همان تفاوتي است كه بين فرهنگ كوهستان، كه به خاطر شرايط جوي سخت و غير قابل تحمل متعهد مي كند و همبستگي و اشتراك به وجود مي آورد در مقايسه با فرهنگ شهري كه در آن اشخاص به تنهايي اگرچه متراكم در يكديگر زندگي مي كنند وجود دارد. معمولا هر چند وقت يكبار جايي مي خوانيد كه كسي در خانه اش بدون اينكه كسي متوجه شده است مرده است؟ چند رهگذر را ديده ايد كه به سمت كسي كه در پياده رو نشسته اند برود و از او بپرسد كه آيا به كمكي نياز دارد يا نه. فرهنگ شهري، رقابتي مبتني بر استقلال فردي است، و حالا خودش را در كوهستان و  كوهنوردي نيز پرورش داده است. در سال 2003، من در اولين كمپ اورست بودم و در آنجا شما 2 ساعت نياز داشتيد كه از چادر اول به چادر آخر برويد (منظور تعداد زياد اورست نورداني بوده كه كمپ زده اند- مترجم). من به دنبال دو نفر مي گشتم و مي دانستم در همان كمپ حضور داشتند، علي رغم اينكه همه آنها هم مسير بودند كسي حتي آن دو نفر را نمي شناخت.

  • در صعود اولين قله هشت هزار متري، نانگا پاربات در 1970 شما برادرتان را از دست داديد. به طور كلي چطور و تا چه ميزاني اين حادثه رابطه شما را با كوهنوردي تغيير داد؟

تجربه اي بنيادي در زندگي من بود و باعث شد كه باور كنم همراهي و رفاقت در كوهستان كاملاً مرده است. از همان لحظه اي كه به قله رسيديم فهميدم كه در حال حركت به سمت ريسك محض پيش مي رويم. بعد از آن، حين پايين آمدن، هيچ انتخاب ديگري وجود نداشت. ضربه شديدي به والدين من بود، براي من علاوه بر اين ترسي از سوي آنهايي بود كه من را باور نداشتند. رهبر گروه اعزامي تصور مي كرد كه من مرده ام و وقتي من زنده برگشتم او بايد توضيحي براي خودش و ديگران مي داشت. بازگشت من برنامه هاي او را بي ثبات نشان مي داد زيرا او باور داشت كه ما توانايي پايين آمدن (فرود) از نانگا پاربات را درآن شرايط جوي نداشتيم. اين جريان با اتهام هايي ادامه پيدا كرد و تنها پيدا كردن باقي مانده هاي گانتر بعد از 35 سال حقيقت را علي رغم همه گمانه زني هاي بي ارزشي كه عليه من ساخته شد روشن نمود.

  • بعد از اولين پرواز به فضا، يوري گاگارين بيان داشت كه خدا را در آن بالا نديده است. شما در بالاي بلندترين نقاط دنيا چه چيزي ديده ايد ؟

آنهايي كه تصور مي كنند اورست در جايي نزديك تر به خدا قرار دارد در اشتباهند. اگر ما بي نهايتي را در نظر داشته باشيم، بنابراين هيچ تفاوتي بين اورست و ما در اين ارتفاع پايين وجود ندارد. زندگي پس از مرگ و يا خدا- اگر مي خواهيد به اين نام صدايش كنيد چيزي وراي ماست. من به زندگي پس از مرگ احترام مي گذارم اما نه حق و نه علاقه اي به شرح آن دارم، تنها مي توانم بگويم چيزي در وراي ماست.

  • شما يك بار نوشتيد كه ماجراجويي واقعي زماني است كه نمي توانيد تضمين كنيد كه زنده بازخواهيد گشت يا خير. رينهولد مسنر چه ارزشي براي زندگي خود قائل است؟

اينگونه نيست كه اگر شما زندگي خود را در معرض خطر يا ريسك قرار بدهيد ارزش كمتري برايتان داشته باشد. رفتن به جاهاي خطرناك راهي براي زندگي كردن به شكلي هيجان انگيز تر است. در ضمن زندگي در شهرهاي بزرگ بسيار خطرناكتر از قله اورست است. ما هزاران سال را صرف محافظت از خود كرده ايم، اما باز احساس نا امني مانع از رشد ما مي شود.

  • شما از تجربياتتان در پارلمان اروپا چگونه ياد مي كنيد ؟

مثبت بود با وجود اينكه تشخيص دادم براي اينكار ساخته نشده ام. در آنجا مطلب بسيار مهمي را آموختم: اروپا بيش از هر زماني ديگر نيازمند است. دفاع از علايق محلي و منطقه اي يك اشتباه است. اروپا در خط مقدم بوم شناسی، موضوعات اجتماعی و صلح قرار دارد. اين همان كارتی است كه براي بازي با بقيه دنيا از آن  استفاده مي كنيم.

  • در كتاب Mein Leben am Limit شما اين را نيز نوشتيد كه: "خوشحالي" هرگز مشكلي براي من ايجاد نكرده است. اين مطلب به همان اندازه زيباست مهم نيز است، مي توانيد اين حرف را توضيح دهيد.

شادي قبلی چيز خسته كننده ای است. همانطور كه دانش و ديگر چيزهايي كه از پيش آنها را داريم. مسير به سمت شادي بسيار جالب تر است، نقشه ريختن و گشتن به دنبال آن.

  • شما از گذشته اي بسيار منسجم، با ارزش هاي قوي و روحيه اي اجتماعي كه از آن با عناوين بسته و استبدادي ياد مي كنيد ريشه گرفته ايد. شما تصميم به ترك اين محيط و رفتن به دنياي خارج از آن گرفتيد و كوهنوردي را به عنوان يك ورزش انتخاب كرده ايد. آيا موزه هاي شما بازگشتي به اين دنياي كوچكتر هستند يا براي تكميل چرخه اي كه در آن قرار داريد شكل گرفته اند ؟

من خوش شانس بودم كه اين سرزمين كه محيطی بسته بود و هنوزم هست را ترك كنم. من با ايده صلح به آنجا برگشتم و مي خواهم راه هايي كاربردي براي زندگي در كنار يكديگر پيش نهاد كنم. من اولين نفري بودم كه گفتم ما تيراليوني هاي جنوبي نه ايتاليايي هستيم نه اتريشي نه آلماني ، ما فقط اهل تيراليون جنوبي هستيم. اگر ما اينگونه فكر كنيم به زودي تبديل به اگلويي براي ساير مناطق در اروپا خواهيم شد. اگر شما چنين چيزي را مدتي پيش مي گفتيد شما را از اجتماع تبعيد مي كردند. در حالي كه اكنون به آساني ثابت شده است كه خط فكري من و الكس لانگر درست مي باشد. من سه مزرعه كوهستاني دارم كه باز هم قصد اثبات اين را دارند كه كه يك اقتصاد محلي و معتبر مي تواند فعاليت كند، و اينكه ضرورتاً نياز به هزينه هاي خارجي ندارد تا خود كفا و نمونه اي براي سايرين شود. اين چيزيست كه من در سياست به دنبالش هستم.

 

منبع:

www.planetmountain.com

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

آمار بازدید سایت

امروز698
دیروز972
هفته جاری698
ماه جاری23530
کل بازدید860884

تعداد افراد آنلاین
14
نفر

آدرس گروه