Gantry 5 is the most customizable and powerful version of the framework yet. Packed full of features such as drag-and-drop layout creation and the powerful particle system, Gantry 5 has been designed from the ground up to be lightning fast and hassle free.

Read More

دوشنبه, آگوست 08, 2022 فائزه دلشاد گزارش برنامه ها 165
برنامه گروه كوهنوردى دامون بندرانزلى به مقصد لاکه تاشون( اسالم)، مورخ ۱۴۰۱/۴/۳۱ به سرپرستى ایمان جهانی و با شركت ۵۷ تن اجرا شد. راهنما: سیامک اشکان زاده جلودار : یگانه ریحانی عقبدار: صادق موسوی كوهياران: مريم پور نعمت، فرانک محمدی پور، مجيد طريقي، وحيد روز رخ و سینا ابیشی روستای لاکه تاشون در شهرستان تالش، بخش اسالم، دهستان خرجیل و در مسیر اسالم به خلخال واقع شده است. این روستا به دره بهشت معروف بوده و معنای نام آن، محل تراشیدن لاکه (همان مجمع یا تشت چوبی) می باشد. گروه راس ساعت ۶:۰۰ از بندرانزلی به سمت اسالم خارج شد و پس از توقفی کوتاه در مسیر، ساعت ۷:۲۰ به ابتدای جاده اسالم و خلخال رسیده و ساعت ۷:۳۰ تابلوی ورودی روستای لاکه تاشون را مشاهده کرده، وارد روستا شدیم و پس از صحبتهای سرپرست و راهنمای برنامه و همچنین معرفی عوامل اجرایی برنامه، ساعت ۷:۴۵ حرکت خود را از کنار مسجد روستا به سمت بالا آغاز کردیم. در ابتدای مسیر یک استخر ماهی پرورشی وجود داشت که انبوه ماهی های داخل آن به وضوح قابل مشاهده بود. مسیر خود را از بین پرچین های خانه های روستایی ادامه دادیم و ساعت ۸:۰۰ پس از عبور از اولین پل بتنی مسیر، وارد جنگل شدیم و جهت صرف صبحانه توقف کرده و ۲۰ دقیقه بعد به مسیر خود از میان جنگل ادامه دادیم. بخش اعظم مسیرمان در امتداد رودخانه ای خروشان سپری شد و ساعت ۱۰:۳۰ به یک پل بتنی دیگر که رودخانه ای خروشان از زیر و کنار آن میگذشت، در نزدیکی حوضچه معروف لاکه تاشون رسیدیم و سپس کمی پایینتر بازگشته و جهت صرف نهار و استراحت توقف کردیم. همنوردان به دو دسته تقسیم شده و با کمک عوامل گروه، به نوبت به دیدن حوضچه رفتند. گروهی از همنوردان در مسیر حوضچه متوجه خروج دود حاصل از آتش از داخل تنه یک درخت بلند و جوان شدند که آتش به بوته های اطراف آن نیز سرایت کرده بود که با تلاش فراوان و بدون وجود امکانات، درنهایت موفق به دفع بموقع آتش و جلوگیری از گسترش آن شدند. گروه پس از صرف نهار و استراحت و گرفتن عکس دسته جمعی طبق روال همیشگی، ساعت ۱۶:۳۰ به سمت روستا بازگشت و ساعت ۱۸:۰۰ به مینی بوس ها که درکنار مسجد روستا منتظر بودند رسید و به سمت انزلی حرکت کرده و ساعت ۲۰:۱۵ به انزلی بازگشت. گزارش: ساعده فلاحت دوست
یکشنبه, جولای 24, 2022 فائزه دلشاد گزارش برنامه ها 135
گزارش صعود به شاه معلم سرپرست: سهند راسخ کار راهنما و جلودار: مریم تمدن عقبدار : علیرضا سندیانی تعداد نفرات شرکت کننده: ۱۶ همنوردان: مهدیه شهسواری، مریم سلمانی، سولماز حضرتی، صبا رحیمیان، آیناز جانیزاده، الناز غلامی، رقیه امیدی، مریم تمدن، سهند راسخ کار، علیرضا سندیانی، مهرشاد بروجردی، مسعود قلیزاده، کیارش عابدینی، میلاد حسین پور، علی شاه بیگی، امیر محمد جاهدی روز جمعه ۲۴ تیرماه بعد از سوار کردن همنوردان در ساعت ۴ از انزلی خارج شده و بعد از رسیدن به سه راه علی آباد در ساعت ۴:۲۰ آخرین نفر را نیز سوار کرده و به سمت ماسوله حرکت کردیم. در ساعت ۶:۱۰ به ماسوله رسیدیم و از آنجایی که بنا بود صعودمان را از خارند شروع کنیم مسیرمان را همچنان ادامه دادیم و ۶:۵۰ در خارند از مینی بوس پیاده شدیم. ده دقیقه ای به صحبت سرپرست و معرفی عوامل برنامه گذشت و پس از آن صعودمان را آغاز کردیم. از همان ابتدا خورشید می تابید و خودمان را برای صعودی بسیار گرم آماده کرده بودیم،همینکه سیم خاردار ابتدای جاده را رد کردیم دوستانمون که از صعود شبانه برگشته بودند را دیدیم و گفتند که شب بسیار سخت و همراه با باد شدید و سردی را در قله سپری کردند، مسیرمان را از کنار اولین پرچم علامت گذاری مسیر و در میان بوته های سرخس و گلپر سپری می کردیم، باد خنکی می وزید و گرمای آفتاب را کم می کرد. با توجه به تعداد بالای نفرات و اینکه چند تن از دوستان برای بار اول به قله شاه معلم صعود می کردند گامی آهسته و پیوسته را در پیش گرفتیم و تقریبا بعد هر ۴۰ دقیقه پیمایش ۵ دقیقه استراحت می کردیم. در ساعت ۸:۴۰ به دوریکله رسیدیم ، کمی شدت باد بیشتر شد ولی همچنان اذیت کننده نبود و ما از خنکای آن لذت می بردیم. مسیر زیبای یال را ادامه دادیم و حین حرکت با دیدن خط الراس شمالی و جنوبی ماسوله و همچنین نمایان شدن شاه معلم، از شکوه این کوه ها لذت بردیم در ساعت ۱۰:۳۵ به پاگرد رسیدیم و یک ربع استراحت کردیم و آماده ی پیمایش شیب قله شدیم، بر شدت باد اضافه می شد و پیدا بود روی قله باد بیشتری در انتظارمان است. در نهایت بعد دیدن آخرین نشان راهنمای قله و تابلوی همنورد خسته نباشی در ساعت ۱۱:۴۰ به اتفاق تمام همنوردان شرکت کننده به قله رسیدیم. باد سرد و شدیدی می وزید و امکان استراحت روی قله فراهم نبود، پس از گرفتن عکسهای تکی و دسته جمعی در ساعت ۱۲:۰۵ به سمت پایین حرکت کردیم. ساعت ۱۲:۳۰ به پاگرد رسیدیم و در پناه کوه شاه معلم که جلوی باد را گرفته بود به صرف نهار و استراحت پرداختیم از آنجایی که آسمان بی نهایت زیبا بود و ابرها در آسمان می رقصیدند زمان بیشتری را همانجا ماندیم و بعضی از همنوردان نیز فرصت را غنیمت شمرده و خوابیدند. در ساعت ۱۳:۳۰ حرکت کردیم و در ساعت ۱۶:۳۰ به خارند رسیدیم. لازم به ذکر است که روز قبل برنامه به دلیل ناهماهنگی پیش آمده و جا گذاشتن مینی بوسی که از ابتدای هفته هماهنگ کرده بودیم و پس از مشکلات فراوان و تماس با آقای بشردوست راننده ای که سالیان دور از فومن همراه گروه ما می آمدند و چند سالی بود که بازنشسته شده و رانندگی نمی کردن، لطف کردند و لحظه ی آخر مینی بوس جور کرده و خودشان هم همراه راننده از فومن آمدند که وجود این عزیزان که بعد سالیان دراز همچنان به گروه تعهد دارند و ارزش می گذارند جای تشکر و قدردانی فراوان دارد. مریم تمدن


 
... ما كه می‌بينيد كوه‌گرديم. خانه و زندگيمان اين‌جاست. دامداريم. گاو و گوسفند می‌آوريم اين بالا. كشاورزى می‌كنيم. ديديد اين بالا دشت هويج را؟  سرخاب‌سفيداب می‌كنند، می‌زنند به كوه. با لباس گران‌قيمت كه آدم كوهنورد نمی‌شود. به خدا ما دلمان می‌سوزد. به خدا جوان جوان از زير اين بهمن می‌كشانيم بيرون. جگرمان كباب می‌شود. طاقت شنيدن گريه كس و كارشان را نداريم. اين آخرى بچه قنداقى داشته. نوزاد سه ماهه.
 
 كميته كوهنوردى و سازمان‌های دیگر می‌گويند خطر دارد. اغلب می‌گذارند براى ذوب شدن برف‌ها تا بروند سراغ جنازه‌ها. اردیبهشت به بعد. ما محلى‌ها دلمان طاقت نمی‌گيرد. می‌زنيم به كوه. نه ريالى می‌گيريم؛ نه از جايى تشويق می‌شويم. چشممان به دست كسى هم نيست. براى خاطر خدا. براى مادرهاى چشم‌انتظار.
 
هيچ امكاناتى هم نداريم، هيچ. يك چكمه می‌پوشيم. بيل و كلنگ برمی‌داريم و با اسب و قاطر می‌زنيم به كوه. برف تا سينه اسب‌هاى بيچاره می‌رسد. از يك جايى به بعد ديگر بالا نمی‌آيند، از بس راه سخت می‌شود. ما چهار صبح از ده راه می‌افتيم بالا. همين ده افجه. تند راه برويم سه ساعت، سه ساعت و نيم بعد می‌رسيم بالا، خسته، اما تازه كارمان شروع می‌شود.
 
لقمه‌ای نان می‌خوريم و يا على. شروع می‌كنيم به كندن. در دل برف تونل می‌زنيم. مسيرهاى احتمالى را می‌دانيم يا رفقايشان هم می‌گويند كدام قله يا گردنه بوده‌اند كه دچار حادثه شده‌اند. ما نه فكر كنيد برف، بهمن جابه‌جا می‌كنيم. نمی‌دانيد يعنى چه. تا اهل اين‌جا نباشيد، نمی‌دانيد. هر كدام خسته می‌شويم جايمان را می‌دهيم ديگرى. خيس می‌شويم. از بالا تا پايين. برف می‌ريزد داخل چكمه‌هايمان. نه فكر كنيد آب و هواى معمولى، نه. از ١٠ تا ١٥ درجه زير صفر. چه بادى. برف‌ها را گلوله می‌كند می‌كوبد به سر و صورتمان.
 
در چنين شرايطى كار می‌كنيم. دست و پايمان سوزن سوزن می‌شود؛ يعنى سرمازدگى. تجربه كرده‌ايد؟ فقط بايد بدنتان را ماساژ دهند. بپيچند لاى حوله گرم، يا هر چه كه هست. ما هيچ امكاناتى نداريم. تنمان عادت كرده به سختى و سرما. نه پولى می‌دهند، نه می‌خواهيم. نه اصلا می‌گيريم. ما فقط غيرتمان قبول نمی‌كند كسى آن بالا مانده باشد و ما پيش زن و بچه و خانه گرم و نرم، همين.
 
اين جا زمستان‌هايش خشم و زيبايى را با هم دارد. كوهنورد و غريبه ندارد. پا نمی‌دهد. ركاب نمی‌دهد. باز ما چون بومى اين‌جا هستيم، قلق اين‌جا دستمان است. چم و خم كوه‌ها را می‌شناسيم. با گردنه‌ها آشناييم. می‌دانيم از كجا و كى و چطور برويم و بياييم. بچه همين كوه و دشتيم، اما مردها كه می‌آيند نگاه هم نمی‌كنند. حرفمان را گوش نمی‌گيرند. می‌خندند و راهشان را می‌روند. نمی‌دانند دو روز بعد، سه روز بعد مشترى اول و آخر خودمانند.
 
فقط می‌كَنيم. آن‌قدر كه برسيم به خود برف؛ يعنى با همين بيل و كلنگ، به اندازه صد تا كاميون بهمن جابه‌جا می‌كنيم. تازه می‌رسيم به خط اصلى برف كه تقريبا همه ‌سال هست و كمتر ذوب می‌شود.
 
اگر بهمن نبود كه اين قدر خطرناك نبود. روى برف با همين كفش و امكاناتى كه دارند می‌توانند بروند و بيايند. نه اين كه به كل خطر نباشد، هست. ولى نه به اندازه بهمن. بهمن كه می‌آيد ما پشتمان می‌لرزد، ببين آنهايى كه زيرش می‌مانند چه حالى دارند، اما خب می‌روند. دنبال جسد كه می‌رويم زن و بچه خودمان دل‌نگران می‌شوند.
 
صد تا قل هوالله و آيه الكرسى می‌خوانند. می‌سپارند كه مواظب باشيم. هستيم. ولى خب، عمر با خداست. چند‌سال پيش يكى از مردهاى روستا پايش سر خورد و افتاد. ‌هزار تكه شد.‌ هزار دفعه بيشتر اين‌جا را بالا پايين رفته بود. ما اين‌جا جنازه پيدا كرديم، زن بود.
 
بدنش از چهل جا بيشتر شكسته بود. لق شده بود. جنازه‌ها را با چوب اسكى يا پتو و طناب سُر می‌دهيم پايين تا جايى كه به حيوان‌ها برسيم. بعد بار اسب و قاطر می‌كنيم. چوب می‌شوند. خشكِ خشك، اما سالم‌اند. انگار تو فريزر بوده‌اند. اگر صبر كنيم تا بهار خوراك گرگ‌ها می‌شوند. خرس هم هست اين جا. می‌خورند. حساب نمی‌كنند دكتر است يا استاد دانشگاه. استخوانش را هم نمی‌گذارند. براى همين است زود دست می‌جنبانيم. رها نمی‌كنيم به امان خدا.
 
من تنها نيستم. ١٧-١٦ نفريم. همين جا زندگى می‌كنيم. يك وقت می‌بينى دو نفرمان نيستند. يا كسى مريض است. خلاصه مردهاى افجه جمع می‌شويم، می‌رويم بالا براى كمك. من، آقا ابوالفضل على نقيان، حسين خاكى لارى. امير و جواد لارى. يعنى اسم همه‌مان را بگويم؟ بد است. كارى نمی‌كنيم كه. اين‌جا هر حادثه‌ای كه اتفاق می‌افتد، دوستان افغانى هم كمك می‌دهند.
 
می‌گويند فرقى ندارد؛ شما ايرانى‌ها هم برادر مسلمان ما هستيد. ما در اين مملكت نان و نمك شما را خورده‌ايم. جوان هستند‌ها خيلى. مثل آقا امان تاجيك و عبدالحق تاجيك ٢٤‌سال دارند. يا آقا حفيظ كه فقط ٢٢سالش است. افغانى ايرانى ندارد. ما با هم سر يك زمين كار می‌كنيم. درخت‌هاى باغ را هرس می‌كنيم. به گاو و گوسفندها رسيدگى می‌كنيم.
 
ما اين‌جا در همين گروه امدادرسان خودمان مرد ٦٠ ساله داريم. مثل سيد محمد قوامى يا سيداحمد قوامى كه ٥٧سالش است. آهان، سيد على موچول ٨٣سالش است، على حاج‌صفر ٥٥‌سال. جوان هم داريم. شهروز لارى ٢٢سالش است.
 
امير و جواد لارى ٢٢ و ٢٦ساله‌اند. ديگر چى بگويم. اسم همه را گفتم نه! اسماعيل آوكى، جعفر آشى، عباس محسن ايران. حسين خاكى لارى. آ سيد‌هاشم قوامى. حالا اسم خودم زياد مهم نيست. شما چون اصرار می‌كنيد می‌گويم. من قوامى هستم. كوچك شما سيد مهدى. اين هم پسرم حسين آقاست.
 
خواستيد اسم‌ها را روى كاغذ برايتان می‌نويسم. من سواد درست‌حسابى ندارم، ولى بچه كوهستانم. با اين برف و اين قله و گردنه‌ها بزرگ شده‌ام.  اين جا قله و گردنه زياد دارد. قله پرسون كه ٣١٠٠ متر ارتفاع دارد. قله آتش كوه كه ٣٧٥٠ متر است. قله مهرچال كه خيلى مرتفع است. ٣٩١٢ متر است. قله ريزان داريم. قله ساكا كه ٣٣٠٠ متر است.
 
افجه اصلا بهشت است. شما بهار بيا اين جا. تابستان بيا. عطر شكوفه‌هاى گيلاس و سيب آدم را ديوانه می‌كند. باغ‌هاى گردو. پر از رودخانه است. ما اين‌جا يك آبشار زيبا داريم به اسم پسچويك. دو روستاى كوچك‌تر داريم به نام ورديج و واريش. اين‌جا دامنه البرز است، اما بدبختى، كوهنوردها فقط زمستان‌ها می‌آيند اين‌جا. انگار تابستان‌ها دست‌گرمى است.
 
يعنى فقط اگر در دل سرما و زمستان و برف و بهمن بيايند حساب است. خانواده‌هايشان هم كه نمی‌دانند كجا می‌روند و مرگ چطور در كمينشان است. ما هم چون روستايى هستيم به حرفمان اعتنا نمی‌كنند. چه بگويم ديگر. دير وقت است. ٤ صبح بايد راه بيفتيم براى پيدا كردن آخرين جنازه. می‌گويند يك دكترى است.
 
خيلى جوان است طفلك. ٥-٣٤‌سال به زحمت دارد. اهل قزوين است. پدرش زنگ زد كه با من صحبت كند. نمی‌دانم از كجا شماره پيدا كرده بود. می‌خواستند با مادرش بيايند اين‌جا كه التماس كنند بچه‌شان را پيدا كنيم. من نرفتم پاى تلفن. طاقت گريه‌زارى نداشتم.
 
خواهش ندارد. ما خودمان همين صبح می‌رويم. چند روز است گشته‌ايم. ١٠ خروار بهمن جابه‌جا كرده‌ايم. خودش را نشان نداده هنوز. پيدايش نكرده‌ايم. ولى امروز فرداست كه بزند بيرون. بهمن جابه‌جا كرده‌ايم. شوخى كه نيست.

منبع: «روزنامه شهروند»

برداشت از کوه نوشت